تبليغاتX
آیینه امید...
شعر ....

شاه نعمت الله ولی:

ماخاک را به به نظر کیمیا کنیم.........صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم

حافظ :

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ......آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند..!

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی.......... باشد که از خزانه غیبش دوا کنند...

..............................................................................................................

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:40  توسط بهزاد.. | 

ای که تقدیر تو را دور زمن ساخت سلام

نامه ای دارم از فاصله ها

چند شب بود که من خواب تو را می دیدم

خواب دیدم که فراری هستی

می گریزی از شهر

پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند

جارچی ها همه جا نام تو را می خوانند

در همه کوی و گذر

قصه تبعید تو بود

مردم و تیر و تفنگ

اسبهای چابک

متهم: قاتل گلهای سفید

جایزه: یک گل رز

و تو می دانی من عاشق گلهای رزم

دوست دارم بنویسی به کجا... خواهی رفت؟

مردم شهر چرا در پی تو می گردند؟

نگرانت شده ام

بی جوابم مگذار

روی پاکت بنویس

متهم: قاتل گلهای سفید

تو که می دانی من عاشق گلهای رزم

 

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1386ساعت 1:17  توسط بهزاد.. | 

 

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند ، از گل واشده دورترین بوته خاک .

روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی

است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید .

آدم اینجا تنهاست

و دراین تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است .

به سراغ من اگر می آیید ،

نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من .

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1386ساعت 1:14  توسط بهزاد.. | 

  زندگي، راز بزرگي است که در ما جاريست


زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست


رود دنيا جاريست


زندگي ، آبتني کردن در اين رود است


وقت رفتن به همان عرياني که به هنگام ورود آمده ايم


دست ما در کف اين رود به دنبال چه مي گردد؟


هيچ!!!



زندگي ، وزن نگاهي است که در خاطره ها مي ماند


شايد اين حسرت بيهوده که بر دل داري


شعله گرمي اميد تو را ، خواهد کشت


زندگي درک همين اکنون است


زندگي شوق رسيدن به همان


فردايي است ، که نخواهد آمد


تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي


ظرف امروز ، پر از بودن توست


شايد اين خنده که امروز ، دريغش کردي


آخرين فرصت همراهي با ، اميد است


زندگي ياد غريبي است که در سينه خاک ،


به جا مي ماند




زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ


زندگي ، خاطر دريايي يک قطره ، در آرامش رود


زندگي ، حس شکوفايي يک مزرعه ، در باور بذر


زندگي ، باور درياست در انديشه ماهي ، در تنگ


زندگي ، ترجمه روشن خاک است ، در آيينه عشق


زندگي ، فهم نفهميدن هاست


زندگي ، پنجره اي باز، به دنياي وجود


تا که اين پنجره باز است ، جهاني با ماست


آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست


فرصت بازي اين پنجره را دريابيم


در نبنديم به نور ، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم


پرده از ساحت دل برگيريم





رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بکنيم


زندگي ، رسم پذيرايي از تقدير است


وزن خوشبختي من ، وزن رضايتمندي ست


زندگي ، شايد شعر پدرم بود که خواند


زندگي شايد آن لبخندي ست ، که دريغش کرديم


زندگي زمزمه پاک حيات ست ، ميان دو سکوت


زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست


لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست


من دلم مي خواهد


قدر اين خاطره رادريابيم

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1386ساعت 1:12  توسط بهزاد.. | 
نازنينم!

باز عطر ياد تو،در خاطره ی اتاقم پيچيد!

باز مهربانی چشمهايت،

پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد!

باز گرمی دستانت،

روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!

نازنينم!

به شب و روز قسم!

به تلؤلؤ امواج قسم!

به برگ برگ شاخه های درختان قسم!

به بی قراری بادهای سرگردان قسم!

به آواز قمری های حياتم قسم!

نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم!

نــــمی توانم!

نــمی توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!

نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!

نازنينم!

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد، روشن نگه دارم؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم


که کلمه ای حتی،از ياد نرود؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،

با کدام قلم،برايــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراريم،

قلمها را طاقتی نيست!

.....

نازنينم!

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،

دلم گرفته است!

به ديدار ایــــن دل غمگين بيا!

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش،کم دارم  !

+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:52  توسط بهزاد.. | 

گلچین روزگار عجبچه با سلیقه است  ................می چیند آن گلی را که به جهان نمونه است....

راستش من قصد ناراحت کردن کسی را ندارم ولی از همتون می خوام تا آخر این مطلب رو بخونید...

این مطالب در مورد پسری به نام سالاره سالار(پسر دایی من)

سالار در سال 1365 در تهران به دنیا آمد تحصیلات خود را تا پایان پیش دانشگاهی رشته ی ریاضی وفیزیک ادامه داد

اوموفق به اخذ کمربند مشکی در رشته ی رزمی تکواندو شد. سالار در کنکور سراسری و  دانشگاه آزاد اسلامی شرکت کردوبلا فاصله برای کمک به پدربزرگ و مادر بزرگ و خدمت به آن ها به شهرستان سراب واقع در استان تبریز رفت ولی دیگر برنگشت.

سالار در20 شهریور سا 1385 در جاده ی سراب- تبریزدر ساعت5:45در اثر سانحه ی دلخراش تصادف به دیار باقی شتافت.

سالار رشته ی مهندسی دانشگاه آزاد قبول شد اما.....!! او پسری بود با قد 180وبا چشم های آبی وابرو های بلند وکشیده

سالار یک بسیجی به تمام معنا بود .4ماه بعداز فوت او در لا به لای مدارکی که از کیف جیبی او پیدا شده بود نامه ای پیدا شده بود..

فکر می کنید چه نامه ای بود...؟!!

آری .نامه ای به خدا.! سالار حرف دلش را در چند جمله خلا صه کرده بود.

(من بهشت را دوست دارم.من خدارا دوست دارم.آیا خدا هم مرا دوست دارد.؟! به زودی ثابت خواهد شد.!)

آری. خداوند می دانست که مادر او پس از سالار نمی تواند بدون او زندگی کند مادر سالار هم بهمراه او به پیش خود برد.

آری .من واقعا به این شعر اعتقاد پیدا کردم(گلچین روزگار چه با سلیقه است...)

چون اگر در دنیا از سالار بهتر هم به دنبا.بیاید ..دیگر مانند او به دنیا نخواهد آمد

خانه و شهر و محله ی سالار (اسلامشهر -  ) چند ماه تمام غرق در ماتم و عزا بود.

اما او در ادامه ی نامه ی خود نوشته بود که (عزاداری امام حسین در میان تمام عزاداری ها نمونه است)

برای شادی روح اموات بخصوص سالار یک فاتحه قرائت کنید...

روحش شاد و یادش گرامی باد.......

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:57  توسط بهزاد.. | 

ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باورمن...!

سایه بان مهرت نمانده بر سرمن

جز غمت ندارم به حال دل گواهی

ای که نور چشمم در این شب سیاهی

چشم من به راهت همیشه تا بیایی..

باغ من بهارمن بهشت من کجایی..؟

جان من کجایی؟ کجایی؟

که بی تو دل شکسته ام

سر به زانوی غم نهادم

به گوشه ای نشسته ام...

آتشم به جان و خموشم

چو نایه مانده از نبود...

مانده با نگاهی به راهی

که می رود به ناکجا...

ای گل آشنا بی قرارم بیا

وای از این غم جدایی..!

( وای از این غم جدایی... )

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1386ساعت 3:24  توسط بهزاد.. | 

کوچه وقتی که نباشیم

رگ خشکیده ی شهره..

ماه تو گوش خونه خفته

دیگه باپنجره قهره..

سقف دل بستگی بی تو

واسه من سایه نداره..

دلم از روزی که رفتی

دیگه همسایه نداره

 

تو پی کدوم ستاره

پشت ابرا خونه کردی

رفتی و چیزی نگفتی

گریه رو بهونه کردی

من سوال ساده تو

تو جواب مشکل من

رد پای رفتن تو

توی صحرای دل من....

 

کوچه وقتی که نباشیم

رگ خشکیده شهره

ماه تو گوش خفته گفته

دیگه با پنجره قهره

سقف دل بستگی بی تو

واسه من سایه نداره.

دلم از روزی که رفتی

دیگه همسایه نداره...

وقتی آسمون شبهام

زیر سایه ی چشاته

وقتی حتی این ترانه

رنگ غربت صداته

نمی زارم این دوراهی

سر راه ما بشینه

نمی زارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه...

 

شبو با فانوس اشکت

می برم به روشنایی

با تو می رسم دوباره

به طلوع آشنایی

می دونم هر جا که باشی

دل تو اهل همین جاست

واسه ی من و تو اینجا

اول و آخر دنیاست

اول و آخر دنیاست......! (خواننده: احسان خواجه امیری) بهزاد....

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1386ساعت 2:47  توسط بهزاد.. | 
مرغ ســحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن
زآه شرر بار، اين قفس را

برشكن و زير و زبر كن

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ
نغمهء آزادی نوع بشــر سرا

وز نفسی عرصهء این خاك توده را، پرشرر كن

ظلم ظالم ، جور صيّاد
آشيانم داده بر باد
ای خدا، ای فلك، ای طبيعت

شامِ تاريكِ ما را سحر كن

نو بهار است
گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است

اين قفس چون دلم
تنگ و تار است

شعله فكن در قفس ای آه آتشين
دست طبيعت گل عمرِ مرا مچين

جانب عاشق نگه ای تازه گل
از اين ، بيشتركن ،بيشتركن ، بيشتركن

مرغ بی دل، شرح هجران ، مختصر، مختصر كن

مرغ بی دل، شرح هجران ، مخــتصـــر،
مختـصـر كـن


+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:58  توسط بهزاد.. | 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره

!!!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت

خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه

......

کاشکي که بارون بزنه

به سقف و ايوون بزنه

کاشکي دلم پر بگيره

شادي رو از سر بگيره

کاش دوباره بارون بياد

رو تن ياس و نسترن

کاشکي بوي خدا بياد

تو کوچه و تو باغ من


.........................

کاش دوباره بارون بياد


اشک خدا رو ببوسم

!

تا که دلم جون بگيره

 

از غم دنيا.... 

نپوسم بهزاد...
+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:37  توسط بهزاد.. |